174.امروز ما!
دیروز مامانبزرگه زنگ زد و گفت امروز بیاین اینجا ... صبح هم مرضی زنگ زد! من برنداشتم ... پیش خودش چه فکری میکنه نمیدونم! واقعا حرفامو شوخی گرفته!!! رفتیم برادر دومی بابات هم اونجا بود ... عصری همه مون توووووووپ خوابیدیم ... حتی من که بعدازظهرها خوابم نمیبره ... از بس خسته بودم:)
راستی دیروز پدرمو درآوردی:دی اون وسط مجلس آواززززززززززززز میخوندی و جیغ میزدی و دست میزدی و میرقصیدی! خلاصه که مجبور شدم بدمت به بابا مرتضی چون زنونه رو بهم ریختی:دی
خلاصه عصری تلفن زنگ زد و عمه ت بود ... شستم خبردار شد که مامانبزرگه خبرش کرده:دی منم بلند شدم و تندی آماده شدم که بریم ... مامانش گفت بشینین مرضی میخواد بخاطر شما بیاد ... گفت مرضی بخاطر ما باید میومد خونمون:دی که مامانش رسما جاخورد! دروغ که نگفتم ... بعدم فوری رفت تو اتاق باز زنگ زد که پس چرا نمیاین؟! مرتضی هم با جدیت نشسته بود والیبال میدید! خلاصه بالاخره اومدن ... پریده منو ماچ میکنه! کاری که از زمان بارداریش تا حالا انجام نداده بودیم! چون یه بار ماچش کردم تو بارداریش مجتبی برگشت گفت مرضی الان همه جور مریضی گرفتی! انگار من ام الامراضم!!! خیلی بهم برخورد و چون در کل هم زیاد از این کار خوشم نمیاد رسما کنار گذاشته شد:دی بعدم میگه چته؟ بیحالی؟! میخوای پاشم برات برقصم؟؟؟ قشنگ تو کوچه ی علی چپ بود! برات کادو هم آورده بودن!!!

جالبتر از همه اینکه مامانبزرگه اصلا نگفته بود دایی من فوت شده!!! اصن مهم نبوده مث که! بعدم به مرتضی گفتم مامانت اونموقعی که باید دخالت میکرد نکرد! الان که خودم حرفامو زدم برا چی دخالت میکنه؟!
خلاصه 10 دقیقه ای نشستیم و تو هم برای اولین بار غریبی کردی با شوهرعمه ت! و بغض کردی و جیغ زدی!!!
بعد رفتیم خونه ی خاله مهسا و تازگیا اومدیم:)


174.امروز ما!
