آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

174.امروز ما!

1392/3/31 23:45
نویسنده : مامان آرام
202 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز مامانبزرگه زنگ زد و گفت امروز بیاین اینجا ... صبح هم مرضی زنگ زد! من برنداشتم ... پیش خودش چه فکری میکنه نمیدونم! واقعا حرفامو شوخی گرفته!!! رفتیم برادر دومی بابات هم اونجا بود ... عصری همه مون توووووووپ خوابیدیم ... حتی من که بعدازظهرها خوابم نمیبره ... از بس خسته بودم:) 

راستی دیروز پدرمو درآوردی:دی اون وسط مجلس آواززززززززززززز میخوندی و جیغ میزدی و دست میزدی و میرقصیدی! خلاصه که مجبور شدم بدمت به بابا مرتضی چون زنونه رو بهم ریختی:دی

خلاصه عصری تلفن زنگ زد و عمه ت بود ... شستم خبردار شد که مامانبزرگه خبرش کرده:دی منم بلند شدم و تندی آماده شدم که بریم ... مامانش گفت بشینین مرضی میخواد بخاطر شما بیاد ... گفت مرضی بخاطر ما باید میومد خونمون:دی که مامانش رسما جاخورد! دروغ که نگفتم ... بعدم فوری رفت تو اتاق باز زنگ زد که پس چرا نمیاین؟! مرتضی هم با جدیت نشسته بود والیبال میدید! خلاصه بالاخره اومدن ... پریده منو ماچ میکنه! کاری که از زمان بارداریش تا حالا انجام نداده بودیم! چون یه بار ماچش کردم تو بارداریش مجتبی برگشت گفت مرضی الان همه جور مریضی گرفتی! انگار من ام الامراضم!!! خیلی بهم برخورد و چون در کل هم زیاد از این کار خوشم نمیاد رسما کنار گذاشته شد:دی بعدم میگه چته؟ بیحالی؟! میخوای پاشم برات برقصم؟؟؟ قشنگ تو کوچه ی علی چپ بود! برات کادو هم آورده بودن!!! 

جالبتر از همه اینکه مامانبزرگه اصلا نگفته بود دایی من فوت شده!!! اصن مهم نبوده مث که! بعدم به مرتضی گفتم مامانت اونموقعی که باید دخالت میکرد نکرد! الان که خودم حرفامو زدم برا چی دخالت میکنه؟!

خلاصه 10 دقیقه ای نشستیم و تو هم برای اولین بار غریبی کردی با شوهرعمه ت! و بغض کردی و جیغ زدی!!! 

بعد رفتیم خونه ی خاله مهسا و تازگیا اومدیم:)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان آوینا
1 تیر 92 10:48
آرام جون به من ربط نداره ها ولی شاید فهمیده چکار کرده الان ناراحته
میگم نکنه این اخلاقای بد رو شوهرش بش یاد داده
بعضی مردها حتی خانواده و عاطفه رو میدزدند


فاطمه اگه حرفام انقدر اثر داشت که 3-4 روزه یکی عوض میشد که کلی شاد میشدم
هانی
1 تیر 92 11:49
آشتی زورکی بود دوستم؟
دست عمه اش درد نکنه واقعا...
آفرین به دخملمون که میدونه غریبه و آشنا کیه و کی باید غریبی کنه...


ما در کل همه چیمون زوریه:دی
tahmin
1 تیر 92 15:10



بوووووس
صبا خاله ی ایسا
1 تیر 92 23:39



(ainaz(amitis
1 تیر 92 23:52
آرام جووون فوت داییت رو تسلبت میگم .خیلی ناراحت شدم


مرسی دوستم
صبا خاله ی ایسا
2 تیر 92 0:46
عزیزم شما رو به مسابقه دعوت کردم


مرسی صبا جونم چون زیادی درگیرم بی زحمت بجای من یکی دیگه از دوستان رو قرار بده آیسا رو ببوس
زهرا
2 تیر 92 1:15
امان از این بزرگتری کردن بعضی از بزرگترا !!!

خودشونو درگیر نکنن ماها بهتر با هم کنار میایم ...

ناناحت نباش دوستم دیده


ایشششششششششششششش ناراحتم! ولش کن
رالیا
2 تیر 92 9:14
آرام جونم بگذر دیگه خیلی زندگی رو سخت نگیر


سخت شده برام رالیا جون ... احتیاج به نفس کشیدن دارم تا همه چیز درست بشه ولی نمیذارن! بخدا موجود غرغرویی نبودم ولی الان میخوام نفس بکشم اندکی اگر بگذارند!!!